تبليغاتX
عشق گم شده

عشق گم شده

شب رفتنت عزيزم هرگز از يادم نميره
واسه هر كسي كه ميگم قصه شو آتيش ، ميگيره
خيلي مقدسي برام مثل تموم آيه ها
از تو براي تو ميگم كه لحظه هام به پاي توست
خونه ي قلبم كوچيكه
اما . . .
همش به نام توست

 


 

نوشته شده توسط صمد در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ساعت 21:43 موضوع | لینک ثابت


توی آیــــنـه خودتو ببین چــــــــه زود زود

توی جوونی غصه اومد سراغت پیرت کنه

نذار که تو اوج جـــوونـــی غـــــــــبار غم

بشینه رو دلت یهو پیر و زمین گیــرت کنه

مــــــــــــــــنـتــظــرش نــــباش دیـــــگه اون تنها نیست

تــــــــــــا آخــــــر عـــمرت اگه تنها نباشی اون نمی یاد

خودش می گفت یــــــــــه روز مـــــــــی ذاره مـــــی ره

خودش می گفت یه روز خاطره هات رو می بره از یــاد


 

نوشته شده توسط صمد در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 ساعت 4:2 موضوع | لینک ثابت


توبه ميكنم ديگر كسي را دوست نداشته باشم

حتي به قيمت سنگ شدن

توبه ميكنم ديگر براي كسي اشك نريزم

حتي اگرفصل چشمانم براي همشه زمستان شود

چشمانم را ميبندم

توبه ميكنم ديگر عاشق نشوم

قلبم را دور مي اندازم براي هميشه

و به كوير تنهايي سلام ميكنم


 

نوشته شده توسط صمد در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 ساعت 1:19 موضوع | لینک ثابت


فهمید دارم حسرتی، داغی، غمــی فهـمید

از حجــم اقیــانوس دردم شبنــــــمی فهمید

 

می گفت یک جــایی دلم دنبال آهویی است

فــال مــرا فــهمی نفــهمی مبهــمی فـهـمید

 

این کـولی زیبــا دو مــاه از ســـال می آمد

وقـتی کــه می آمد تمــام کــوچه می فهمید

 

اوداشـت هفـــده سـال- یا کمــتر- نمی دانم

مـی شد از آن رخسـار زرد گنــدمی فهمید

 

امسـال هــم وقتـی که آمد شهــر غـوغا شد

امسـال هــم وقتـی کــه آمـد عالــمی فهمید:

 

مـو فالـگیرم... اومدم فالت بگــیرم.... هـا

فهــمـید دارم اضـطرابی ، ماتـمـی  فهــمید

 

دستــم به دستـش دادم و از تب ،تب سردم

بی آنکـه هـذیان بشـنود از مـن کمی فهمید

 

بخـتت بلـنده... ها گلو! چشمون دشمن کور

راز تــونـه گـفــتـم  پریـنــو آدمــی  فـهـمید

 

هی گـفت از هـر در سخـن، از آب و آیینه

از مهـره  مار و طلسم و هر چه می فهمید


 

نوشته شده توسط صمد در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 ساعت 23:35 موضوع | لینک ثابت


 

یک آدم بی حواس حوازده بود

بی خود  خود را میان ما جا زده بود

بر سنگ مزار من همین را بنویس

این رود تمام عمر دریا زده بود

بنویس که خسته شد تلف شد جا زد

از بس که به سمت مرگ دست و پا زد

خود را به رکود سرد مرداب فروخت

رودی که نشست و قید دریا را زد

با هر تب و تاب و جذر و مد می خندد

فهمید به او نمی رسد می خندد

ما نیز شریک جرم دریا هستیم

دریا که به رود پشت سد می خندد


 

نوشته شده توسط صمد در سه شنبه هشتم مرداد 1387 ساعت 1:55 موضوع | لینک ثابت


خیلی وقته اینجا پرسه میزنم

جای رد پاتو من ، نیستی و بوسه میزنم

اگه حتی تو جوابمو ندی من بازم با عکس تو حرف میزنم

تسلیت قلب صبورم ، دیگه اون دوست نداره

سهم اون یه عشق تازه ، سهم تو طناب داره

بسه اشکاتو نگه دار غم تو یکی دو تا نیست

پا نذار روی غرورت جای اون به زیر پا نیست


 

نوشته شده توسط صمد در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 12:45 موضوع | لینک ثابت


 

دلم ميخواهد ،شعر هايم در آينه ها،جنگلها و در باغستانهاي بزرگ تكثير شود

 

دلم ميخواهد از تمام كلماتم گل سرخي برويد و نيلوفري كه تا ماه قد بكشد

 

 اگربخواهي ميتواني صداي قلبم را درشعرهايم ،دركاشي هاي آبي و در

 

شاخه هاي بي برگ بشنوي من سالها همنشين حرف و صوت و كلمه بوده ام؛

 

تا بگويم هيچ كجاي جهان زيبا تر از چشمان تو نيست اگر چه هيچ گاه شاخه گلي

 

 به دستت نداده ام ودر خيابان سبز زندگي دوشا دوش تو قدم نزده ام ،تمام گلها

 

 را به خاطر شباهتي كه به تو و عطر تو دارند ستوده ام


 

نوشته شده توسط صمد در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 16:58 موضوع | لینک ثابت


خـدايـاحـاصـل من چـيست زاين بيهوده بودن ها

 

بـجزحسرت كـشيدن هـا وغـم بـرغـم فزودن هـا

 

بـسم ازچشم گـريـان اشـك نـاكـامـي ســتـودن هـا

 

بـسـم درسـوگ يـاران نــغـمــه مـاتـم ســرودن ها

 

هـزاران رنگ ونـيـرنگ از فـلـك ديـدم وحــيـران

 

كه مقصد چيست گردون را ازاين بازي نمودن ها


 

نوشته شده توسط صمد در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ساعت 17:2 موضوع | لینک ثابت


امروزدلم باز گرفته با خود که فکر میکنم

 

 به این نتیجه میرسم که چه کسی بعد از مردن

 

 من برایم گونه هایش را بارانی خواهد کرد من

 

که در این دنیا تکیه گاهی برای شانه های خسته ام

 

نداشتم  پس  زنده بودن برای چیست؟

 

سهم من از این زندگی چیست؟

 

تنهایی؟

 

غم؟

 

 تنها نوشتن حرفهای دلم بر روی تکه برگ

 

که فقط خودم را قانع کنم؟

 

نه دیگر نمیتوانم چون نه دستنم یارای نوشتن

 

این همه زخم ها را دارد

 

ونه قلم در دستانم قدرت سر پا ایستادن

 

حال چه کسی باید جوابگوی این همه زخم هایم باشد؟

 

 چه کسی التیام دهنده این همه درد می باشد؟

 

آری دیگران باور کردم که

 

 آسمان دلم همیشه ابری

 

گونه هایم همیشه بارانی


 

نوشته شده توسط صمد در یکشنبه دوم دی 1386 ساعت 12:42 موضوع | لینک ثابت


در همه جای این زمین

   هم نفسم کسی نبود!!

         زمین دیار غربت است

            از این دیار خسته ام ...!! 


 

نوشته شده توسط صمد در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 10:51 موضوع | لینک ثابت


سخته، يكي بهت بگه ستاره شو بچينمت

 

يه كم كه بگذره بگه ديگه نياببينمت

 

خيلی سخـته کـه بغض داشته باشی ، اما نخوای کسی بفهمه

 

خیلی سخته کـه دوسش داشته باشی ، اما نتونی باهاش بمونی 

 

خيلی سخته كه دلت رو به کسی خوش کنی که يه دلخوشی ديگه داره

 

خيلی سخـته کـه غرورت رو به خاطر يه نفر بشکنی ، بعد بفهمی دوست نداره

 

خیلی سـخـتـه کـه سالگرد آشنايی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيری

 

خـيلی سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدی ، اما اون بگه :

 

ديگه نمی خوامت

 

خيلی سخته كه روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اونی که فکر می کنی

 

 به خاطرش زنده ای

 

خيلی سخته که بخوای با آب خوردن بغضت رو بفرستی پايين ، اما يه دفعه اشک از

 

چشات جاری بشه

 

خيلی سخته که يه عمربا خيال يه نفرزندگی کنی ، اما وقتی فهميدعاشقشی بره و پشت

 

سرشم نگاه نکنه

 

خيلي سخته که وقتی که رفتی تا با پول توجيبی چند ماهت برای تولدش کادو بخری

 

 با يکی ديگه ببينيش

 

خيلی سخته كه که کسی که تموم زندگيت رو به پاش ريختی ،با بی رحمی تموم تو

 

چشمت نگاه کنه و بگه : ديگه دوست ندارم

 

خيلی سخته كه هميشه مجبور باشی سخــت تريـن چيزها رو تحمل کنی .


 

نوشته شده توسط صمد در چهارشنبه نهم آبان 1386 ساعت 9:30 موضوع | لینک ثابت


يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه ميكردم . ترس تمام وجودم را برداشت كه شايد منم يه روز مثل گل نيلوفر تنها بشم . سريع از كنار مرداب دور شدم .

حال وقتي كه ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر ميگردم تا از تنهايي نميرم و حالا ميفهمم كه نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب كرده


 

نوشته شده توسط صمد در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 ساعت 21:10 موضوع | لینک ثابت


برايم از استواري كوه ها گفتي كه چقدر صبور هستند

برايم از زلالي چشمه ها گفتي كه چقدر بي ريا هستند

برايم از اسمان ابي گفتي كه اين چنين يك رنگ هست

برايم از زيبايي گل ها گفتي كه اين چنين دلربا هستند

اخر چرا از نامردي ها نگفتي؟

چرا از تنهايي ها نگفتي چرا نگفتي سمبل تنهايي چيست؟

اخر چرا نگفتي براي رهايي از اين تنهايي

كدامين كوه ها از رنجي كه كشيده ام

ميتوانند استقامت داشته باشند .


 

نوشته شده توسط صمد در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 ساعت 18:8 موضوع | لینک ثابت


نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر  

تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي كه  

برايم شكستي .... .. بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي ..... نمي

بخشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمكي كه بر  

زخمم گذاردي .... و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي

محبت از درخت آموز که حتي سايه از هيزم شکن هم بر نمي دارد

 


 

نوشته شده توسط صمد در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 ساعت 11:28 موضوع | لینک ثابت


اسم تو رو نوشتم روي بخار شيشه

نوشتم اين زمستون بي تو بهار نميشه

خالي جات هنوزم روي نيمكت تو ايوون

وقتي مينشتي با من لحظه ها زير بارون

صداي پاي بارون رو سنگ فرش خيابون

صداي چيك چيك اب تو كوچه و تو ناودون

واي كه چه اروم اروم از تو برام ميخونه

بي تو دلم ميگيره تو اين سكوت خونه

هر شب تو اسمون ها دنبال تو ميگردم

دنبال يك ستاره اما پيداش نكردم

سرگردون لا به لاي ابراي پاره پارم

چشم انتظار ستاره منتظر اشاره ام

 


 

نوشته شده توسط صمد در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 ساعت 0:15 موضوع | لینک ثابت


گریه کردم تا بدانی زندگی بی غم نمیشه

 

قطره هاي اشك رفته                           تو رو ياد من مياره 

قاب عكس روي ديوار                         تو رو پيش من ميذاره چشماي خسته ي من                           بياد تو همشميباره    

دفتر خاطراتم ديگه                          طاقت اشكاي منو نداره

 


 

نوشته شده توسط صمد در چهارشنبه بیستم تیر 1386 ساعت 21:41 موضوع | لینک ثابت


ديگرم گرمي نميبخشي

عشق ، اي خورشيد يخ بسته

سينه ام صحراي نوميديست

خسته ام ، از عشق هم خسته

اي خدا بر روي من بگشاي

لحظه اي درهاي دوزخ را

تا به كي در دل نهان سازم

بعد از او ديگر چه جويم ؟

بعد از ديگر چه مي پايم ؟

اشك سردي تا بيفشانم

گور گرمي تا بياسايم

 


 

نوشته شده توسط صمد در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 ساعت 11:51 موضوع | لینک ثابت


دلم عجب هوا تو كرده عشق من

اول اسم نازتم نميدونم

به لشكر ستاره هاي دنيا

تو گفتي عاشقي رسيدن نيست

درست مثل روياي من كه كاله

مثل ضريحي تو، يه مرز داري

شكستن ضريح تو محاله

عشق من فقط يه چيزي ديگه مونده

اينو كه ميگم تمام آرزومه

بگي ميدوني من چقدر ديوونم

فقط همين رو بدوني تمومه

 


 

نوشته شده توسط صمد در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 ساعت 20:21 موضوع | لینک ثابت


 

 

ما كه رفتيم ولي يادت باشه ديوونه بوديم

واسه تو يه عمر اسير تو كنج اين خونه بديم

ما كه رفتيم تو بمون با هر كي كه دوسش داري

با اوني كه پنهوني سر روي شونش ميذاري

ما كه رفتيم ولي اين رسم وفا داري نبود

قصه ي  چشاي تو واسه ما تكراري نبود

ما كه رفتيم حالا تو ميموني و عشق جديد

ميدونم چند روز ديگه ميشنوم جدا شديد

ما كه رفتيم ولي مزد دستاي ما اين نبود

دل ما لياقت اين كه بندازيش زمين نبود

ما كه رفتيم ولي چشم تو عجب نگاهي داشت

جمله هاي پر عشق تو چه وعده هايي داشت

ما كه رفتيم وليكن قدر تو دونسته بوديم

بيشتر خواسته بوديم ولي نتونسته بوديم

ما كه رفتيم تو برو دل بده دست ديگري

به قول حافظ ما هم داريم يه يار سفري

ما كه رفتيم تو برو دنبال طالع خودت

ببينم سال ديگه ، كي مياد تولدت؟

ما كه رفتيم تو بمون با اون كه از راه اومده

اون كه با اومدنش خنجر به قلب من زده

ما كه رفتيم دل نديم ديگه به عشق كاغذي

لااقل مياومدي پيشم واسه خداحافظي

 


 

نوشته شده توسط صمد در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت 1:8 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط صمد در چهارشنبه نهم خرداد 1386 ساعت 14:0 موضوع | لینک ثابت


دل من گم شده است

واژه ها در نظرم گم شده اند

عشق هم پيدا نيست

باز هم گم شده است

و در اين وادي گم

قلب بيچاره ي من گم شده است

دل من غمگين است

لاله هم گريان است

چشمه ي اشك مرا پايان نيست

بغض سنگين مرا درمان نيست

خانه ي دل همه ويرانه شده

دل ويران مرا سامان نيست

دل من گم شده است

همه شادي من در دل غم گم شده است

عشق من ... گم شده است


 

نوشته شده توسط صمد در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 22:10 موضوع | لینک ثابت


حق داري بد عمري دعوتم رو نپذيري

فال حافظ گرفتم ديدم از عاشقي سيري

تقصير منه كه گفتم تو بخواي واست ميميرم

تو كه نوبتت شد اما گفتي بايد بميري

جاي چشات خالي ديشب چه خواب قشنگي ديدم

خواب ديدم واسه هميشه منو بردي به اسيري

يادمه روزاي اول اشكاتو كه پاك ميكردم

گفتي اين يادت بمونه ،  تو تو دنيا بي نظيري

دوس دارم صداقت تو مثل حرف اون روزات بود

منو مي بردي تو ساحل توي كلبه ي حصيري

حالا اما توي راهت اگه يه رودخونه باشه

واسه رد شدن نميخواي دستاي منو بگيري

يادمه كه بي اجازه اومدم تو رو ببينم

زير دونه هاي برف و بلوري مه شيري

نگرانم شدي اون روز و گفتي تا هوا درس شه

تو پيش خودم ميموني ، فعلنم خونه نميري

يادمه هوا كه خوب شد تا خونه فقط دوييديم

توي دفترم نوشتم دوييديم تو چه مسيري

ديگه اون روزا گذشتن ، مثل عمرا بر نگشتن

توي دفترم نوشتم ، رسيدم به چه كويري

اخرش ديشب كه خواستم خونتون بيام و گفتي

مشقت خيلي زياده ، اين روزا بد جوري گيري

هر چه عاشق تو باشم برم اندازه اي داره

نميدوني واسه ديدن ، واسه من هميشه ديري

تا نگم خوبي تو انگار شعر من تموم نميشه

برو تو قصر شكستم تا ابد خودت اميري


 

نوشته شده توسط صمد در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 ساعت 2:27 موضوع | لینک ثابت


شب و ستارگان و تاريكي همگي زيبايند..

اما چه سود كه ما در خوابيم..

صبر و اميد و شكيبايي همگي زيبايند..

اما چه سود كه ما بي تابيم..

بهشت واخرت و ان دنيا همگي زيبايند..

اما چه سود كه مادر اتش مي سوزيم..

همه چيز در دنيا زيبايند..

خوشا به حال انهاييكه بينايند..

اتشهاي ان دنيا سوزانند..

واي بر حال انهايي كه گنهكارند


 

نوشته شده توسط صمد در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 ساعت 11:26 موضوع | لینک ثابت


چه شبها

که من بیصدا گریه کردم

برای دل بینوا گریه کردم

غریبانه سر روی زانو نهادم

تمام دل خویش را گریه کردم

چه سخت است بی شانه ات گریه کردن

نبودی ببینی کجا گریه کردم

دلت سنگ بود و به حالم نمیسوخت

تو حتی نگفتی چرا گریه کردم؟؟؟

به شوق بهار نجیب نگاهت

شدم ابر و من بی ادعا گریه کردم

نیازمندت شدم چه حقیرانه

واژه غریب خدا حافظ به میان آمد

چه بیرحمانه

من سوختم چه عاشقانه

هنوز هم دوستت دارم چه غریبانه


 

نوشته شده توسط صمد در جمعه هفدهم فروردین 1386 ساعت 16:25 موضوع | لینک ثابت


بزرگ راه هاي مهندسي ساز ما را به هم نميرسانند

عشق با قوانين بيگانه است

از بيراهه ها بيا

براي ديدن كسي كه عمريست دوستت دارد.

 


 

نوشته شده توسط صمد در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 ساعت 21:56 موضوع | لینک ثابت


گفتي كه به احترام دل باران باش
باران شدم وبه روي گل باريدم
گفتي كه ببوس روي نيلوفر را
از عشق تو گونه هاي او را بوسيدم
گفتي كه ستاره شو،دلي را روشن كن
من هم چو گل ستاره ها تابيدم
گفتي كه براي باغ دل پيچك باش
بر ياسمن نگاه تو پيچيدم
گفتي كه براي لحظه اي دريا شو
دريا شدم وتو را به ساحل ديدم
گفتي كه بيا و لحظه اي مجنون باش
مجنون شدم و زدوريت ناليدم
گفتي كه شكوفه كن به فصل پاييز
گل دادم و با تَرنُّمتْ روييدم
گفتي كه بيا و از وفايت بگذر
از لهجه ي بي وفاييت رنجيدم
گفتم كه بهانه ات برايم كافيست
معناي لطيف عشق را فهميدم


 

نوشته شده توسط صمد در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 2:50 موضوع | لینک ثابت



">http://kodeahang.mihanblog.com——->